|
خدایا گوش کن...
چهارشنبه 1387/07/24 چقدر دلم گرفته خدایا دلم میخواد داد بزنم از همه خسته شدم از خودم بیزارم چرا دنیا به این بزرگی واسه من اینقدر تنگ و دردناکه؟ پس کی زندگی زیبا میشه تنم ازم خستست همش بهم غر میزنه حقم داره بیچاره چون مجبوره من و تحمل کنه داره من و تحمل میکنه جز این تن خسته و روح زخمیم کسی و ندارم این همه ادم تو این دنیاست این همه آدم دارن خوش میگذرونن این همه خب چی میشد من نبودم؟؟؟ چیزی از این دنیای لعنتی کم میشد؟ نه هیچی نمیشد حتی خیلی هم بهتر میشد از 26 مرداد متنفرم بدترین روز زندگی منه روزی که دفتر عذاب کشیدن یه دختر باز شد مهر بدبختی خورده شد روش ای کاش هیچ وقت اون روز نمیومد چرا کسی نیست که دلداریم بده دارم از دست میرم کسی خرد شدنم و نمیبینه کسی صدای شکستن لحظه به لحظه ی من و صدای گریه های خفه ی من و نمیشنوه خدایا سرم داره میترکه دوباره دستام یخ کرده چشمام داغ داغن تنم عرق کرده اما سردمه من چمه؟ها؟ خدایا با توام نمیخوای به دادم برسی؟ این جا چه خبره؟ چرا اینقدر سرو صداست؟ ساکت باشین من خستم احتیاج به آرامش دارم میفهمین؟ پس چرا ساکت نمیشن؟ خدایا ... آخ این سر درد لعنتی نمیخواد راحتم بذاره اما نه خوبه بهش عادت کردم رفیقمه . . . اینجا سرده . . . هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم .. چرا یه دفه این جوری شد خدا؟ مگه چی کار کرده بودم؟ چه گناهی کرده بودم که لیاقتم این شد؟ حالا باید حسرت اون روزا رو بخورم روزایی که قدرشون و ندونستم . . . مبر ز می سپیدم گمان به عمر دراز جوان به حادثه ای پیر میشود گاهی خدایا باهام حرف بزن بهم نگاه کن من بهت احتیاج دارم میدونم تو منو میفهمی تو از حالم باخبری تو دردم و میدونی خدایا میخوام بیام پیشت میخوام بغلت کنم محکم تو بغلت خودم و فشار بدم میخوام دستات و بگیرم و ببوسم خدایا من و بغل کن خدایا دستام و بگیر خدای بزرگ من خدای خوبم من و ببر از اینجا از پیش این آدما دیگه نمیخوام اینجا باشم از همشون خستم از همشون هیچکی و دوست ندارم حوصله ی هیچ کدومشون و ندارم من میخوام با تو باشم ... خدایا من وببر
|
|